تبليغاتX
اشعار احمد فیروزه

اشعار احمد فیروزه

دنیای خاموش

دیگه باورت ندارم

دیگه حتی نمی خوام اسمم رو صدا کنی

دیگه نمی خوام برام دلتنگی کنی

چشمات رو دروغکی واسه من خیس کنی

نه دیگه باورت ندارم ،دیگه باورت ندارم

خنجر می زنم به قلبم

اسمت رو از روش بر می دارم

دیگه نمی زارم پات به دلم وا بشه

حتی سایه تم از کنارش رد بشه

تو قدر عاشقی رو ندونستی

کاش زودتر می فهمیدم کی هستی

برو که دیگه باورت ندارم ،دیگه باورت ندارم

همین جاست آخر من و تو

آخر بازی و دروغهای تو

حالا برو راه خودت رو برو

همه خاطرا تت رو می سوزنم

برو که دیگه دوست ندارم، دیگه باورت ندارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:27  توسط احمد فیروزه  | 

برای بهترین دوستم شورش که الان از میان مان رفته روحش شاد ویادش گرامی

چه بی خبر و پنهانی از میانمان رفتی

اسمان تو را خواند

بی درنگ پرواز کردی

لحظه اخر را دمی با ما سر نکردی

این قول و قرارمون نبود

عهد وپیمانمون این اندازه ساده وشکستنی نبود

چرا اخه قسمت ما این بود

تو این دنیا چرا سهم ما این بود

هیچکی فکرش رو نمی کرد

چرخ روزگار چرا با ما این کار رو کرد

مگه ما چه خطایی کردیم

که این جوری باید تاوان بدیم

برادر بی برادر

دوست جونی بی دوست جونی

اخه مگه میشه

مگه دنیا بی برادر میشه

رفتی از میان ما عزیزترین

داغ سختی رو گذاشتی رو دلمون بهترین

کار خداست هر چی خوبه رو زود پس میگیره

سخته همه دلشون شکسته

غم برامون خونه کرده

ولی تو کار خدا حکمتی هست

می خواد ببینه صبرمون هنوز جای خودش هست

خدایا عزیزمون رفت

ولی یاد و خاطرش هنوزم تو وجودمون هست

برامون کلی خاطره جا گذاشت

کسی ازون خاطره بدی نداشت

هنوزم اون بالا بالاها داره نگاه میکنه ما رو

میبینه الان میشنوه حرف ما رو

می خوام بهش بگم

عزیزم بودی برادرم بودی وهستی

درسته رفتی از کنارم

ولی یه لحظه یادت نمی ره از خیالم

تا دنیا دنیاست

تا اون روزی که زمین واسمون برجاست

دوست دارم و ویادت همیشه پا برجاست  

 

برای بهترین دوستم  شورش که الان از میان ما رفته و با رفتنش غم بزرگی رو تو دلم جا داد

توبهشت من رو هم دعا کن  تنهام گذاشتی ......................  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:58  توسط احمد فیروزه  | 

خورشید من

خورشید کوچک عشق من غروب کردی

دنیای من رو با رفتنت سوت وکور کردی

کجایی خورشید من بتابی بر من ودنیایی من

خورشید عشق من طلوع کن

تو طلوع کن ظلمت رو از من دور کن

نگاه کن بر من خورشید من

بتاب بر این شب سیاه من

خورشید عشق من دست بکش بر سر من

نوازش کن تو من را

حس کن بی تو چه آمد بر سر من

طلوع کن ای عشق من طلوع کن

ببین که آرامش بی تو ندارم

حتی از خودم سایه ای ندارم

تو این دنیا بی تو در قفسم

بتاب بر من که با تو آزادم

بتاب که با تو در اوج پروازم

طلوع کن خورشیدم طلوع کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 18:21  توسط احمد فیروزه  | 

امشب

امشب

دلم پر از غم شده

امشب

چشام خیس اشک شده

بغضی گلوم رو گرفته

امشب

دل من بازم شکسته

امشب دوباره

اسمونم شده بی ستاره

امشب

دلم غم  تو اغوش گرفته

امشب چشمام بارون غم گرفته

امشب

توی دلم محکمه ای به پا شده

امشب حکمی برای دلم صادر شده

جرم دلم صداقت

سوختن به پای رفاقت

حکم صادر شده

دل من بازم تنها شده 

از همه و همه جدا شده

از این دنیا بیگانه شده

امشب

دل من از زندگی بیزاره

کاری جز گریه نداره

امشب

دل من بی سر پناهه

کسی نمی گه بی گناهه

امشب

دلم دیگه نمی خواد عاشق باشه

کسی رو تو فکرش داشته باشه

امشب دنیا براش تموم شده ، دنیا براش تموم شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 18:54  توسط احمد فیروزه  | 

بمان با من

بمان با من

که ماندنت معنای زندگیست

بخوان با صدایت ترانه زندگی

صدا کن من را

جاودانه کن عشق را

چه زیبا گفتی

از عشق واحساس گفتی

چه عاشقانه گفتی

از اسمان شب وستاره ها

از روز بارانی و رنگین کمان

از پاییز گفتی و شبهایش

ودر اخر گفتی دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:30  توسط احمد فیروزه  |